تبليغاتX
:: تجربه های دینی و عرفانی ::  

بیان حالات زیبا و تجربیات عرفانی و دینی دوستان



بسم الله الرحمن الرحیم

 

ماه , ماه عشق است ماه رسول اکرم (ص)و ماه تحلیه و زینت بستن و چراغانی آسمانها و زمین

 چه زیباست تداعی آن در عالم ملک  , کوچه ها چراغانی شده و ریسه بندی  , هر چند آن تحلیه کجا و این کجا

 چه خوشتر آنکه کوچه های دل خود را تحلیه و چراغانی و زیور بندی کنیم

تازه اول کوچه که شروع کردم به حرکت  ، بی اختیار قدمهایم برای حرکت سست شد و لحظاتی صدای ریسه ها دلم را ریسه برد برای نگاهی ، من ایستادم  ، گویی زمان ایستادو سکوت کوچه را فراگرفت و من بودم و حسی که انگار از سر کوچه آن عزیز دل خواهد آمد  چه انتظار زیبایی , در آن سکوت کوچه , که حتی صدای ماشینهای سر کوچه محو شد و فقط صدای لطیف ریسه ها  ماند و من عاشق  محو در انتظار سبز معشوق

عزیز دل زهرا , تولدت رو با همه وجود تبریک عرض میکنم

با همه وجود دوستت دارم

خدایا شکر  خدایا شکر  خدایا شکر

آقا جان ! آیا میشه از کوچه ما هم عبور کنی

نه!  نه!  عبور نه آقا , بیا و بمون ,  اصلا کوچه  خیابون هم نه , کوچه دلم بیا و بمون

آقا جونم !     آقای من!     مولای من!

 بمون ، برای همیشه بمون 

ببین وقتی یاد تو اینقدر زیبا و آرام بخشه  خدا میدونه وجود نازنیت چه میکنه !

این حس زیبا رو در من جاودانی کن

هزار صلوات با همه وجودمان نذر آمدنت میکنیم

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج 

+نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:47 توسط بنده خدا |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نگویمت که همه ساله میپرستی کن  

 سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش

مژده مژده !  رجب آمد  ماه امیر مومنان (ع)[1]

ماه ریزش و نزول برکات

میلاد مولود کعبه  و ماه ریزش برکات الهی  مبارک

در روز قيامت در موقف محشر، در آن تنهايي محض، ندا مي آيد: "أينَ الرَّجبيّون" ...  

قال الكاظم (عليه السلام)

رجب نهر فى الجنه اشد بياضا من اللبن و احلى من العسل فمن صام يوما من رجب سقاه الله من ذلك النهر.

امام كاظم (عليه السلام) فرمود:

رجب نام نهرى است در بهشت از شير سفيدتر و از عسل شيرين‏تر هركس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد خداوند از آن نهر به او مى‏نوشاند.[2]  

 چه خوب است که همزمان با غسل جسم , روح را نیز با ذکر لسانی و قلبی استغفار بشوییم

خدایا ! بار الهی  تو ما را به خود دعوت کرده ای , چگونه بدون جامعه تقوی که لازمه ملاقات با توست به سوی توی بیاییم  ؟!  مگر اینکه خود از خزانه غیب لایتناهی ات چنین لباسی را بر تن ما کنی

خدایا ! بار الهی  ما را  رویی برای ملاقات تو از سیاه رویی گناهان بسیار نخواهد بود ، چگونه به ملاقات منزهی چون تو بیاییم در حالی که سنگینی معصیت پشتمان را خمیده ! مگر اینکه خود ما را با رحمت واسعه خود ببخشایی و چه بهتر که در این ایام که باران رحمتت جاری است شستشو دهی و ما را از هر چه غیر توست خالی کنی تا به امید خودت با بستن زیور آلات عمل صالح در ماه شعبان آماده میهمانی عظیم رمضانت شویم  ان شاءالله .

خدایا آن چنان ایمانمان را بیافزا ؛ دمادم  مرزهای ایمان و حتی  یقین رو یکی از پس دیگری بپیماییم

خدایا آن چنان ما را از حجابهای نفسانی و نورانی را که دست و پای نفس و روحمان را در خود تابیده آزاد کن تا چیزی میان ما و تو نماند

خدایا آن چیزهایی را که ما را لایق تو میکند به ما عطا کن و آن چیزهایی را که بین ما و تو حجاب شده بردار 

ای انسان  به خود آی تا به خدا برسی

بار الهی

 مرا  از ورطه جهل و ظلمت رها کن و در دریای نور رحمتت غرق

مرا از نیستی و فنا به حیات و از فقرم به غنایت رهنمون

مرا از تاریکی جهلم خارج و به شهر علمت وارد

مرا از بیراهه ها برهان و در جاده هدایتت وارد و ثابت قدم

مرا از من بودن رها و با خود ...

 

 

منابع :

[1] . وسائل الشيعه، ج 7 ص 266، ح 23.

2. من لا يحضره الفقيه ج 2 ص 56 ح 2



 

 

 

+نوشته شده درجمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:58 توسط بنده خدا |

یا رئوف

 

چرا این جمعه نیامد ؟ ...

شاید از بی معرفتی دل ماست

شاید از بی خبری

شاید از بی  ادبی

غرق در دنیاییم ما !

وای بر ما وای بر ما

و هزاران بار

 که صدا کردیم او را

 و فقط یک بار

محض رضای دل او بــــــود ؟؟؟

  نبــــــــود !!!

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره  گشاید  شاید

ولی اما , خودمانیم اگر او آمد

آبرویی باقی است  ؟

رخ زرد دوایی دارد اما

رو سیاهی دوایی دارد ؟

دوایش چیست  حالا ؟

گر سراغی ز یارم داری گو

که دلم بدجور هوایی شده

آری آری این دل هم

 با سیاهیش ,  با همه بی معرفتیش

نفسی هست اگر

 به امید ظهورش هست هنوز

تا نفس هست هنوز

 بیاید ای کاش !  کنون

وقت آن نیست که با اشک دل خویش بشوییم دل را؟

گر که نام حسین (ع) هست , امیدی هست

یا که نام زینب کبری(س)

ما ندانیم ,  او که خوب میداند

نام زهرا بردن , چه دوایی است بر دل ما

اری اری بلند فریاد زن " یا زهراااااااااااااااااا"

گر بریزی اشک  بر   یوسف زهرا

شاد کردی دل خون یوسف زهرا

تو مگرد ، بهر قافیه و مصرع و وزن در شعر

لیک بجوی گمشده دل خویش را در خویش

                         

  تقدیم به او که بی قرار  بی قراریهای ماست ...   

 اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری سلام الله علیها

+نوشته شده درشنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:41 توسط بنده خدا |

یا لطیف

 

یه موقعهایی دستم میره بنویسم ,اما حسش  نیست,  بهتره که ننویسم  . یه وقتهایی هم که بدجوری تو حسم  یعنی غرق عشق و محبت الهی که دیگه اصلا نمیتونم بنویسم , چون دیگه نیستم که بنویسم , محو شدم , دیگه من و تویی نیست , برای کی بنویسم , همه آشنا هستند و میدونند , قلبها جمعند

حالا تو بگو من کی بنویسم  ؟!

اما  از همه این حرفها و مشغله کاریم که باعث شده نتونم به موقع آپ کنم بگذریم  یه چیزی هست که با وجودش نمیتونم ننویسم و مجبورم میکنه زمانهایی که طوفان احساسم آرام شده , البته نه تا حد سکون , اون موقع ها یاد دوستان عزیزم میافتم و دست به کیبرد (قلم سابق) می شم.

خدایا ! عجب ماهی بود این ماه رمضان ,  حیف که زود تموم شد.

با اینکه کار خاصی هم نکردم که بگم عبادت و طاعت , اما با تمام وجود خدا رو نزدیکتر احساس میکردم  خیلی خیلی نزدیک .

یه موقعهایی میشه که بی اختیار اشک تو چشمانم جمع میشه بدون اینکه فیلم هندی ببینم یا اینکه عزا و مصیبتی سرم اومده باشه , اما این گریه با اکثر گریه ها فرق میکنه , نمیدونم تجربه اش رو داشتین  ؟  به هر حال دعا میکنم که خدا روزیتون کنه این حس و حال رو

وقتی عاشقی احساس کنه که معشوقش بهش نظر میکنه و همیشه هواشو داره خب حس خوبیه , عالیه ,  بی اختیار گریه اش میگیره ؛  باورم نمیشه من خیلی سخت گریه ام میگرفت ظاهرا آدم خشنی نشون میدم ولی اگه خشن هستم این اشکها چی اند خدا !؟

نمیدونم چی شد یاد حیاط خونه بابا اینا افتادم و اون خواب , خواب که  چه عرض کنم آن لحظات باشکوه و نورانی که الانم که یادم میافته بدنم یه حسی میشه

وسطهای یه روز جمعه  تو حیاط مشغول تماشای برگهای درخت خونمون بودم که رسیدم پشت در خونه و ایستادم ,  لحظاتی سر و صدای بچه های کوچه که ظاهرا داشتند فوتبال بازی میکردند قطع شد و سکوت مرا نیز به دقت دعوت کرد ,  یعنی یه حسی به دلم انداخت داره یه اتفاقی میافته 

لحظاتی نگذشته بود که صدای بچه ها بلند شد که میگفتند : "  آقا  اومد   آقا اومد "

من هنوز نفهمیده بودم منظورشون چیه که دقتم مضاعف شد و همون موقع از اون ور در , نور عظیمی با سرعت تمام وجودم رو تسخیر کرد .  وای ! حالا دیگه با تمام وجودم حس کردم و فهمیدم چه اتفاقی است.

 بخدا وصف نشدنی است , نور از همه وجودم عبور کرد و لذتی خاص داشت و اون خبر هم قلبم رو روشن کرد

بیایید با تمام وجودمان دعا کنیم " اللهم عجل لولیک الفرج "

+نوشته شده درشنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:43 توسط بنده خدا |

 

مناجات شعبانیه

 

 

اى خدا درود فرست بر محمد و آلش

 و چون تو را بخوانم دعاى مرا اجابت فرما و هرگاه تو را ندا كنم ندايم بشنو

 و چون با تو مناجات كنم به حالم توجه فرما كه من بسوى تو گريخته‏ام و در حضور حضرتت ايستاده در حالى كه به درگاهت به حال پريشانى تضرع و زارى مى‏كنم

 و به آنچه نزد توست چشم اميد دارم و تو از دلم آگاهى و حاجتم را مى‏دانى و ضمير مرا مى‏شناسى

 و هيچ امرى از امور دنيا و آخرت من بر تو پنهان نيست

 و آنچه مى‏خواهم كه به زبان اظهار كنم و از حوايجم سخن گويم و آنچه براى حسن عاقبتم به تو اميد دارم همه را مى‏دانى

 و حكم تقدير تو بر من اى سيد من در باطن و ظاهرم تا آخر عمر جارى و نافذ است

 و هر زيادت و نقصان و سود و زيان بر من وارد آمد همه به دست توست نه غير تو

 اى خدا اگر تو مرا از رزقت محروم سازى ديگر كه تواند مرا روزى دهد و اگر تو مرا خوار گردانى كه مرا يارى تواند كرد


ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:3 توسط بنده خدا |

یا نورٌ علی  نور

 

 

امروز روز عزای مادر است ,مادر همه عالم , عالمی که  به بهانه وجود پاک و نازنینش وجود یافته , وجودی  که همه بشریت  به برکت حضورش موجود شد  و او نوری بود که خداوند از قدیم آفریده بود و در چایگاهی است که جز خدا و نبی (ص) وعلی (ع) نشناختند.

مادری مظلومه ؛ مظلومترین ؛ بهانه آفرینش هستی و عالمین , حلقه و محور فخر بشریت ,بشری که دیگر بشر نمیتوان گفت ؛ نور چشم نبی (ص) , پاره تن نبی اکرم (ص) , آن بانویی که هم وجود نازنینش ناشناخته بود و هم قبر مطهرش , مصداق لیله القدر و هر کس به اندازه ذره ای او را  درک کرد همان قدر ؛ قدر لیله القدر را دانست و درک کرد ؛ خدایا چه آفریدی تو ؟!  مانده ایم حیران از این خلقت  گوییا همصدا با تو باید گفت فتبارک الله الاحسن الخالقین و امروز روز شهادت آن عاشق ترین بانوی عالم فاطمه زهرا (س) است. عالم سوگوار است  اگر ببینیم .

                                          

صل الله علیک یا بنت رسول الله (ص) و صل الله علیک یا قرة عین رسول الله (ص)

 

با سلام و درود خدمت دوستان و همراهان گرامی , امروز رمقی برای نوشتن نداشتم ولی چیزی رویت و مشاهده شد که نامربوط به مطالب فوق نیست و به رسم  رفاقت و قولی که دادیم دلم نیامد که بازگو نکنم

امروز بامداد جمعه ,  روزی که شبش به شهادت خانم زهرا (س) منتهی میشود در عالم رویا مشاهده میکردم که در اثنای تحقیق و تورق در کتابی بزرگ که در پی حل معنای واژه ای بودم برخوردم به حدیثی عجیب از پیامبر اکرم (ص) ؛ قال رسول الله صلی الله علیه و اله "...." و همین که خواندم و قسمت دوم حدیث رو که معنی شرطی داشت رو زمزمه کردم صدایی شنیدم که مربوط میشد به یکی از کسانی که از فرقه ای بود منحرف و پیشترها در مورد موضوعات اعتقادی بحث کوتاهی  شده بود که البته ایشان به خاطر اینکه همه چیزش رو فدای فرقه کرده بود  و همه پلها را خراب کرده بود قبول نمیکرد و توفیق نداشتند و خلاصه صدای او حالت تمسخر آمیز به بنده گفت که معنای شرط دومش به تو نمیرسد و بنده متوجه صدا شدم و او نهایتا در رد حدیث بر آمد و بنده  نیز گفتم  خود پیامبر حکم کند و بالاخره خواهی دید

در این هنگام در عین ناباوری, نوری از حدیث تلالو یافت و به حالت دایره ی نورانی در حین حرکت قوسی , به سمت آسمان رفت و در جایگاهی ایستاد و در عین عبور از مقابل و تا رسیدن به آن حالت بلند می شنیدم  " صل الله علی محمد و آل محمد"  و بنده مات و مبهوت شدم ؛ پشت دایره نوارنی شمایل حضرت نبی اکرم  (ص) بودند که با جلوه خاصی نورانی بود که قابل وصف و توصیف نیست ( محو توام محو توام محو تماشای تو )

و در همین حین فقط صلوات میفرستادم و صلوات و مات و مبهوت آن نور .

بخدای احد و  واحد آن حضرات نور محض هستند و چه افتخاری به بشریت داده اند

در حدیث است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در صحرای محشر مثل مرغ که دانه های خوب را از بین سنگریزه ها جمع میکند دوستان خود را جمع خواهند کرد.اگر چشمت باز باشد امروز آن را می بینی.

آیا دلت نمیخواهد که حضرت زهرا (س) تو را انتخاب کند ؟؟!! چند قطره اشک  خرجی ندارد , دلت را تسلیمشان کن ,  یار و یاور و مدافع آن حضرات و شیعیانشان باشیم آن وقت میبینیم ما را نیز از خودشان میکنند و ما هم از آنها  نور خواهیم گرفت .

 

 

 

 

 

+نوشته شده درجمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:15 توسط بنده خدا |

                                         یا غفور

 

با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان گلم

اولا از اینکه دیر به دیر بروز میکنم عذر میخواهم از شما سروران ولی خداییش خیلی گرفتاریم البته از نوع خوبش

دوست عزیزی که دو پست قبلی به ایشون اختصاص داشتند درد دلی کردند و خواستن برای سایر دوستان هم بذارم , بنده هم اطاعت امر کردم هر چند با  تاخیر  

" بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
این قضیه رو می نویسم تا شما فکر نکنید من که این دوتا ماجرای قبلی رو نوشتم برای خودستایی یا مقدس نشون دادن خودم بوده ؛ می خوام بگم که نه من همچین آدم درستی نیستم وگرنه این بلا سرم نمی اومد...
ماجرا از این قراره که دهه اول محرم امسال بود و من داشتم با چندتا از رفقا از هئیت بر می گشتم که حرف یکی از دوستان شد و شروع به صحبت در مورد اون کردیم . این بنده خدا هم در قم دانشگاه میره و بچه خیلی خوبیه.همین طور که داشتیم در مورد اون صحبت می کردیم من به شوخی گفتم بابا فلانی رو ولش کن اون خیلی جوگیره و باید اسمش رو پدر علم جو بذارن سریع در مورد هرچیزی موضع میگیره و ...
شب خواب دیدم رفتم بهشت زهرا(س) و انگار دارم یه چیز سیاه می خورم طوری که اصلا اون رو دوست ندارم و خوشم نمی آد ولی دارم می خورم و در حین خوردن به سمت غسال خونه می رم وقتی وارد شدم دیدم که به به این خوراکی من گوشت بدن یکی از اون مرده های روی سنگ غسال خونه است و تا این صحنه رو دیدم سریع اون گوشت رو که سوخته بود و شدیدا نفرت آور و تهوع آور زمین انداختم تا اینکه یه فردی اومد و گفت بخور ؛من هم گفتم نمی خوام ؛گفت تو کمه تا الان داشتی با ولع می خوردی پس بازم بخور و من رو مجبور کرد تا از اون گوشت مرده بخورم و من با حالت بدی از اون می خوردم تا از خواب پریدم .
در ضمن این ماجرا یه ماجرا هم از صدر اسلام بگم تا مکمل بشه:
روزی عده ای از اصحاب پیامبر(س) در حالیکه روزه بودن شروع به غیبت کردند و پیامبر که اونها رو دید گفت برید و با تهوع چیزهایی که در بدنتون و در شکمتون هست رو بالا بیارید و اونها هنگامیکه این کار رو کردند دیدند گوشت هایی کثیف از گلوشون بیرون می آد و با چشم خودشون این عاقبت رو دیدند و پیامبر هم فرمودند این همون گوشت بدن برادر مرده است که با غیبت خوردید.
برای ظهور و سلامتی امام زمان و سلامتی نائب بر حقش امام خامنه ای سه صلوات  , یا حق "

و اما یه جمله هم بنده عرض کنم به این دوست که بنده وضعم بدتر از شماست و کلی ظاهر خودمون رو درست کردیم , خدا میدونه چه باطنی دارم – به هر حال از همه دوستان گلم که بنده رو تحمل میکنند و سری به وبلاگ خودشون میزنند و با نظرات ارزشمندشون راهنمایی میکنند تشکر میکنم و آرزوی توفیق روزافزون دارم

و هفته گذشته که توفیق داشتم و مشهد الرضا(ع) بودم پابوس آقا (حقا تکه ای از بهشته) از طرف همه شما سروران دعا کردم و خداکنه که به خاطر قلب پاک شما دعام مقبول حق باشه ان شاءالله.

+نوشته شده درجمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58 توسط بنده خدا |

 

یا عالم الغیوب

 

و اکنون دومین خاطره ومعرفت روحانی دوست عزیزمون که پست قبلی هم برای ایشون بود رو براتون عینا نقل میکنم.

 "بسم الله الرحمن الرحیم
الهم انا اعلم بانفسی من غیری و انت اعلمی بی منی به نفسی الهم لاتواخذنی بما یقولون وجعلنی افضل مما یظنون وغفرلی مالا یعلمون.
ماجرا اینه که ما خیلی تو سر احکام کنکاش می کردیم تال دلیل قرار گرفتن یه حکم رو بفهمیم .
یکی از چیزهایی که همیشه تو ذهن من بود رابطه با جنس مخالف بود شنیده بودم اسلام مخالفه این رابطه بوده و خوب ما هم دوری میکردیم ولی همیشه این چراش تو ذهنم بود و پیش خودم می گفتم اسلام ما رو از یه لذت منع کرده البته منظورم نه رابطه های جنسی و کثیف بود بلکه یه رابطه عاطفی و در حد صحبت و ... .
قصه این جوری شروع شد که ما یه بار برام پا داد تو یه شهر غریب که درس می خوندیم با چندتا دختر دوست بشیم و هی این عناصر مونث بر این رابطه اصرار داشتند خیر سرمون درس خون بودیم ورزشکار بودیم و خوب با یه تیپ ورزشکاری و ...(توف به ریا) تازه تو شهری که هیچ کسی من رو نمی شناخت و می تونستیم خیلی راحت حتی تو راه و ... با هم باشیم ولو اینکه خیلی ها بودن و ... حالا
ما دست رد به سینه اینها زدیم و گفتیم نه گذشت و ما با ماه رمضون بد جور تو تنهایی حال کردیم و صفا داد جوری که من شب عید تو ماشینی که به تهران می اومد داشتم زار می زدم ولی خوب این پرسش تو ذهنم مونده بود که چرا اسلام رابطه با جنس مخالف رو در حد عرایضم ممنوع کرده.بعد از مدتی من دانشگاهم عوض شد و باز همین مسئله رابطه در این دانشگاه هم پیش اومد و باز هم سر باز زدم.
یه روز که بدجوری این حس و این نیاز تو وجودم پیدا شده بود و من باز سرباز زده بودم اومدم خونه و شب موقع خواب خواب عجیبی دیدم .

خواب دیدم تو کربلا هستم و دارن یه تابوت رو تشییع می کنن و من هم اونجام و جلوی تابوتم ولی این تابوت, تابوت حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع) بود و در اون بین من فقط یکی از بچه های دانشگاه رو می شناختم و بقیه ناآشنا بودن .تو گیر و دار تشییع بودیم که به نظرم یه نفر یه بی احترامیه کوچکی ناخودآگاه به تابوت کرد و من با خشم سرش فریاد زدم که حُرمت نگهدار و بعد از اون افتادم رو تابوت تک و تنها ؛ تصور کن تو حرم آقا باشی و هیچ کس جز تو نباشه و حالا تصور کن بدن آقا هم روبروت باشه چه صفایی داشت چه حالی بود من فقط داشتم زار می زدم ضجه می زدم .یه خلوت دوتایی من و آقا بی هیچ کسی از این دنیای خاکی نمی تونم با واژه ها براتون بگم و این جاست که حقارت کلمه ها در برابر حب و عشق مشخص میشه و نمی توان کلمه ای را برای این وصف پیدا کرد.
خلاصه به من فهموندن که بابا احمق جون این همون قضیه برتری اهم به مهمه و تو اگه این لذت حقیر رو که تازه فهمیدم چقدر حقیره ترک کنی ما این لذت رو بهت می دیم .
گفتم شبی به مهدی(عج) از تو نگاه خواهم گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم
التماس دعا"

+نوشته شده درشنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:17 توسط بنده خدا |

یا عزیز

سلام دوستان عزیز و آسمانی

خدا را شاکرم که از طریق این وبلاگ حقیر ، با دوستان عزیز و بزرگواری ، هر چند دورادور ، آشنا شدم و از عطر وجودی گُل آنها این گِل نیز عطری گرفته 

یکی دیگه از دوستان هم لبیک گفتند و ماجرایی زیبا از خودشون رو به بنده ارسال کردند و البته ایشون هم نخواستند اسمشون در متن آورده بشه ؛ به هر حال امیدوارم شما هم از شنیدن آن مثل بنده لذت ببرید. 

"یه مدتی ما از احوالات مرحوم شیخ رجبعلی خیاط آگاه شده بودیم(یادش به خیر) برای همین هر روز روزی دو رکعت نماز برای روح ایشون می خوندیم تا اینکه درست همین ایام بود یعنی دقیقا 21 بهمن ماه پارسال ساعت حدود 12 شب بود من هم شدیدا خسته بودم فرداش هم که باید می رفتیم راهپیمایی برای همین می خواستم زود بخوابم چون اون روز ما با عده ای از دوستان رفته بودیم پارک سرخه حصار نزدیک تهران همه بجز من اهل دل بودن و عاشق.
خلاصه ما داشتیم با خودمون کلنجار می رفتیم نماز هر روز شیخ رو بخونیم یا بذاریم برای فردا تا فردا دوبار بخونیم بالاخره نماز رو شروع کردیم و نماز تموم شد و من از فرط خستگی روی سجاده افتادم و دراز کشیدم و ناگهان خودم رو دیدم در همان پارک در حالیکه یه چشم مطلق بودم و بدنی برای دیدنم نبود و در همون حال بدن خودم رو هم رو سجاده می دیدم یه حالت فوق العاده راحت.
یکدفعه یکی از دوستان که فوق العاده است و همه اون رو به مذهبی بودن و مومن بودن می شناسن گفت : خدا فلانی رو بیامرزه (و اسم من رو برد) بعدش گفت بنده خدا دفعه قبل که اومدیم اینجا با ما بود و جاش چقدر خالیه .من هم اصلا برام مهم نبود و در شادی غرق بودم و بی وزن حتی از باد و هوا هم سبکتر بودم .
در همین حال بودم که یدفعه با سرعت فوق العاده ای که امکانش بعیده به بدنم کوبیده شدم و دیدم که تمام اون فاصله پارک تا خونه رو که با ماشین حدودا 45 دقیقه راهه رو در زمان مثلا 2 ثانیه طی کردم و دیدم روی سجاده افتادم و این ها در حالی بود که مطمئنم خواب نبودم.
اهل دل میگن یا عمرت درازه یه عده دیگشون می گن به قول اون حرف تو اولی که از اون جمع می ره آماده باش.!!!!!!!!!!1".

+نوشته شده درجمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:49 توسط بنده خدا |

یا رئوف

 

متوجه همکارم شدم که به من زل زده ، ظاهرا یهو که گفتم «تصادف!» اون جا خورد .

آخه بعد از نماز عصر که سرم روی مهر مونده بود و از خستگی که بین خواب و بیداری بودم یه صحنه تصادف دیدم , معاونمون رو که با اون مینی بوسی که خیلی هم هواشو داشت والبته فوق العاده با احتیاط بود.

برای اینکه زیاد توی بهت نمونه تعریف کردم و اون هم خندید و گفت اون که لاک پشتی میره  و محاله تصادف کنه .

صبح روز بعد حواشی 9 و 10 صبح صدای رئیس بلند شد که فلانی کجا مونده تا حالا؟؟!

همکارم که شیطنتش گل کرده بود ؛ گفت: فلانی تصادف کرده .

-         رییس : خب چرا به من زنگ نزده ؟

-         نه بابا ؛  زنگ نزده .  دستش رو به سمت من برد و گفت که من چی دیدم و زد زیر خنده

هنوز صدای خنده های همکارم تموم نشده بود که دیدیم معاون با دستهای روغنی و صورتی درهم وارد شد.

-         ای بابا عجب !! مینی بوس جلوش جمع شد  نتونستم راش بندازم  عجب تصادفی شد ! حواسم بود به خدا, نمیدونم چی شد یهو  

این دفعه همکارم از خنده ترکید و معاون هم شاکی شده بود (کارد بهش میزدی خونش در نمیاومد!.)

-         به چی میخندی ؟!

-         اخه فلانی میگفت(به بنده اشاره کرد) تصادف  ... .

-         همون پس تقصیر توست  و کلی ما رو بدهکار کرد که این خوابها چیه واسه ما میبینی ؟؟!!

ما هم البته متنبه نشدیم و بعدها هم چند تا خواب دیگه از این سنخ براشون دیدیم و طوری شده بود که این خوابهای ما شده بود یه چیز تو مایه خوخو , مثلا میگفتند ما رو اذیت نکن میگم که فلانی برات یه خواب ببینه ها .!
+نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:5 توسط بنده خدا |